بانوی خاکستری
"دیر می فهمیم زندگی همان لحظاتی بود که آرزو می کردیم هرچه سریعتر بگذرد"
اینگونه باشم گلی ظریف ولی مقاوم در دل کویر خانمها معتقدند که می توانند بعضی از کارها را به نحو احسن انجام دهند، ولی بهتر است این ادعاها، استدلالی را هم در بر داشته باشند. تحقیقات انجام شده در آمریکا ثابت می کند که اکثر بانوان در انجام این هشت کار از مردان بهترند . گاهی می خواهم تمام چهارچوب هایی رو برای که خودم گذاشتم رو بشکنم و فقط و فقط خود باشم ولی باز یه چیزی در وجودم به من نهیب نه را میزند نمی دانم که چیست وجدان است حس وظیفه شناسی ، ترس از قضاوت دیگران نمی دانم ولی می گویم خطاب : به پدر و مادرم بگویم دختر شما هستم درست ولی یک انسانم به دو برادرم بگویم خواهر شما هستم درست ولی یک انسانم به خانم های برادرم بگویم خواهرشوهر شما هستم درست ولی یک انسانم به خانواده همسرم بگویم عروس شما هستم درست ولی یک انسانم به همسرم بگویم یار و یاور تو هستم درست ولی یک انسانم به دو پسر کوچکم بگویم مادر شما هستم درست ولی یک انسانم با تمام نقاط ضعف و قدرت یک انسان با تمام کم و کاستی های یک انسان گاهی می خواهم برای خودم باشم فقط و فقط خودم نفس بکشم برای خودم حتی اگر برای زمان کوتاهی. این خودخواهی نیست این یک خواست کاملا طبیعی و کوچک است . به حریم تنهایی ام احترام بگذارید لطفا". ممنون ما منظورم ایرانی ها عزیز هستند که چقدر با کلمات بازی می کنیم و آنها را زیبا در کنار هم می چینیم ولی معانی کاربردی آنها دستخوش فراموشی می گردد. این قدر بعضی از لغات رو تکرار می کنیم و دچار مکررات که بار معنایی اون کلمه از بین میبره . قابل لمس ترین اون رو میشه کلمه عشق رو بیان کرد که هرکسی با هر منظوری اون رو به کار برده که این کلمه لوث شده. و حالا معنی حرمت و حفظ آبرو ست که دیگر معنایی به واقع کلمه ندارد. حرمت نگهداشتن نه اینکه شما متوجه نیستید یا خدای ناکرده نمی فهمیدید بنا به مقتضیاتی به طور مثال حق بزرگتر ، حق پدرومادر، حق پدر و مادرشوهر ، حق همسر و حق ... به این لیست خیلی چیزهای دیگر را هم می شود اضافه کرد که شما این حرمت را حفظ می کنید این حریم را نگه می دارید. جواب دادن ، همه چیز را از بیخ و بن برهم ریختن ، تیشه زدن به تمام اون حق نمکی که به گردن هست کار ساده ایی است ولی اگر بشود برای لحظه ایی به حق طرف مقابل در حق خودمان فکر کنیم چه دنیای بهشت گونه ایی خواهیم داشت. و من می گویم اگر دیدیم شخصی در برابر ناحقی ما ، ظلم ما ، فریاد ما ، خشم ما سکوت کرد آن را به حساب بز احوش بودنش نذاریم و هرچی بیشتر و بیشتر به آن شخص احترام بگذاریم. عزیزمن ، من اگر سکوت می کنم اگر در همه حال سعی می کنم احترام بگذارم نه به دلیل جواب نداشتنم است فقط و فقط و فقط برای حفظ حرمت خودت و خودم است همین و بس. یک دیالوگ کوتاه از یک سریال : مگس روی زخم می شینه ، مگس زخم مردم نشو. من می گویم اگر نوش نیستی برای کسی ، نیش هم مباش. آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها ! اما تو بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود ، تو چقدر سبـــــز بودی؟... نردبان دلم شکسته است میشود برای من کمی دعا کنی؟؟ یا اگر خدا اجازه میدهد کمی به جای من خدا خدا کنی؟؟ راستش دلم مثل یک نماز بین راه! خسته و شکسته است میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق باوفا خدا کنی؟ مردمان : این توصیه ها را یک مشاور روانشناس برایم گفته است؛ آنقدر جالب بودند که بد ندیدم به شما هم منتقلشان کنم. - وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد. - اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد. - دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید. - هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید. - رفتار آرامتر همیشه بهتر است. - قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید. - اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید. - یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند. - پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است. - هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است. - تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید. - از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید. - برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید. - اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید. - هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند. - شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود. - هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید. - او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر. - اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند. - هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید. - اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد. - مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند. - همه مردها بد نیستند. - نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است. - بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید. - هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان. - شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد. - کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد. - هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید. - این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید. بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید. می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید. دلم می خواهد این روایت را که سند معتبری ندارد و هرچه گشتم کمتر پیدا کردم را باور کنم . در آخر می گویم که چرا!!!؟ زمانی که دشمن سفیدی گلوی طفل شش ماهه ی تشنه را روی دست پدر نشانه رفت و خون فرزند روی دست های پدر ریخت از بزرگی غم این لحظه امام از درون شکست و مشت خود را پر از خون علی کوچکش کرد و رو به سوی آسمان پاشید و قسم جلاله خورد تا زمانی که خون این نابکاران تا به زیر رکاب اسبش نرسد دست از جنگ برندارد و گویند که خواست اول طفل را به خیمه ها و نزد مادرش برساند دو گام به جلو برمی داشت و سه گام به عقب ، کسی چه می داند که بر او در این لحظات چه گذشت . روایت کرده اند امام به میدان آمد و بر لشکر دشمن تاخت و آنان را چون نی های خشک بر زمین می ریخت این خشم، داغ مرگ بی گناه فرزند بود. اگر هرکدام از عزیزان ، فرزندان و یا یاران امام کشته شده بودند جنگیده بودند شجاعانه هم جنگیده بودند و در آخر زیبا مرده بودند ولی این طفل چه کرده بود؟!!! ندا از آسمان آمد که ای شجاع مرد چه می کنی این آزمایش الهی است قربانی تو پذیرفته درگاه الهی است. امام سر بر اسب باوفایش گذاشت طوفان شن برپاشد و خون و شن تا رکاب امام رسید تا این بزرگوار قسم نشکسته باشد. آنگاه امام از میدان بازگشت . می خواهم و دوست دارم که این روایت را باور کنم چون به من می فهماند که امام با تمام بزرگیش ، کراماتش، شجاعتش ، جلوی ظلم ایستادنش ، بیعیت نکردن با خلیفه زمانش ، و ... ، یک انسان بود و غم فرزند بی گناهش او را درهم شکست. ازدواج مثل بازار رفتن است ، تا پول و احتیاج و اراده نداری به بازار نرو!!! من برای دو پسر کوچکم مرتب بادکنک می خرم هرچند که بارها به خاطر ترکیدن بادکنک ترسیده اند ولی بازی با آن درس بزرگی است. استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد میزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند میکنند و سر هم داد میزنند؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است . آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر میشود. استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد میزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند میکنند و سر هم داد میزنند؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است . آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر میشود. اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق می کنه. یک روز مرد نابینایی کباب خرید. رفت توی مزرعه ایی ، نشست کنار جوی آبی ، بنا کرد به کباب خوردن. بوی پونه ، زمزمه جویبار ، آواز پرندگان ، نسیم نرم ، کباب داغ و نان نرم و گرم ، کیف داشت. مرد تکه ای از نان می کند و لقمه ای از کباب می گذاشت روی نان ، تا می کرد و می گذاشت تو دهان ، می جوید و قورت می داد . یک بار که لقمه ای درست کرد و خواست به دهان بگذارد ، لقمه جنبید و قورقور صدا کرد . مرد نابینا گفت : قورقورت را نمی شنوم . دارم کباب می خورم . همین." لقمه جنبان راگذاشت توی دهانش و بنا کرد به جویدن . لقمه زیر دندان های مرد تسلیم شد و مرد به هیچ چیز جز کباب و نان تازه فکر نکرد . زندگی یعنی این. پی نوشت: زندگی قورباغه زنده ای است که نابینایی آن را با اشتها می خورد. "قسمتی از داستان ته خیار نوشته آقای هوشنگ مرادی کرمانی" عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند ، و تو از او رسم محبت بياموزی . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است. عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی ، و از غم زندگی برايش اشک بريزی . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگی است ، که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه نداشتن يک همراه واقعی است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست. شير نری دلباخته آهوی ماده شد. شير نگران معشوق بود و میترسيد بوسيله حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود… پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را می نگريست، شيری را ديد كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پريد و جلو آمد. ديد ماده شيری است. چقدر زيبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زيبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما" گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايی ماده شير شد. و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد… نتيجه اخلاقی : هيچ وقت به اميد معشوقتون نباشيد !!! و در دنيا رو سه چيز حساب نکنيد: اولی : خوشگلی تون دومی: عشقتون و سومی را يادم رفت. آها اينکه تو ياد کسی بمونيد وقتی لازمه. فصل پاییز است و خزان و برگ ریزان برگ های رنگارنگ کاش می شد غم های رنگارنگ نهفته در سینه نیز فصل برگ ریزان داشت روزی یک استاد فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و آن را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ کلمه ایی ، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس آن فیلسوف ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین توپ های گلف قرار گرفتند، سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ، ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : "بله" . استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویان داخل شیشه خالی کرد. گفت : " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها را پر می کنم !!! همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست ، پروفسور گفت : " حالا من می خواهم که متوجه این مطلب بشوید که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند، خدایتان، خانواده تان ، فرزندانتان، سلامتی تان ، دوست تان و مهمترین علایقتان ، چیزهایی که اگر روزی از بین بروند و اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه تان و ماشین تان . ماسه ها هم سایر چیزها هستند ، مسایلی خیلی ساده ." پروفسور ادامه داد :"اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهید ، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف باقی نمی ماند، درست عین زندگیتان ، اگر شما همه زمان و انرژی تان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمی ماند. به چیزهایی که برای شاد بودن تان اهمیت دارد توجه زیادی کنید، با فرزندان تان بازی کنید، زمانی را برای چکاپ پزشکی بگذارید. با دوستان و اطرافیان تان به بیرون بروید و با آنها خوش بگذرانید. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشید. اول مواظب توپ های گلف باشید ، چیزهایی که واقعا" برایتان اهمیت دارند ، موارد اداری اهمیت را مشخص کنید، بقیه چیزها همان ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت :" خوشحالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله است ، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست !" حالا با من یه فنجون قهوه می خوری ؟! سلام آقای مهربان شما که ضمانت آهو را کرده اید آیا می شود که گوشه چشمی نمی دانم نظری به این بنده حقیر داشته باشید. دوستان اگر دلتان راهی شد مرا نیز دعا کنید. 
ادامه مطلب
این مطلب مخاطب خاص دارد
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست میدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست میدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنيم؟ آيا نمیتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد میزنيم؟
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله می گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینياز میشوند و فقط به يکديگر نگاه ميیکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.![]()
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست میدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست میدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنيم؟ آيا نمیتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد میزنيم؟
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله می گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینياز میشوند و فقط به يکديگر نگاه ميیکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.![]()
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم ! اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاءا... که بهت سلامتی میده.
با تعجب نگاهم کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش.
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت:من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا




